![]() |
سرزمین ستاره عشق |
![]() |
| به سرزمین ستاره عشق خوش اومدی منو از نظرات قشنگت بی نصیب نذار |
|
گنجشک و خدا
|
|
روزها گذشت و گنجشك با خدا هيچ نگفت.فرشتگان سراغش را از خدا ميگرفتند و خدا هر بار به فرشتگان اينگونه ميگفت:"ميايد من تنها گوشي هستم كه غصه هايش را ميشنودو يگانه قلبي كه دردهايش را در خود نگه ميدارد."
و سر انجام گنجشك روي شاخه اي از درخت دنيا نشست. فرشتگان چشم به لبهايش دوختند.گنجشك هيچ نگفت و خدا لب به سخن گشود:"با من بگو از انچه سنگيني سينه ي تو است" گنجشك گفت:"لانه ي كوچكي داشتم ارامگاه خستگي هايم بود و سر پناه بي كسي ام تو همان را هم از من گرفتي اين طوفان بي موقع چه بود؟چه ميخواستي از لانه ي محقرم؟كجاي دنيا را گرفته بود؟...و سنگيني بغضي را بر كلامش بست.سكوتي در عرش طنين انداز شد.فرشتگان همه سر به زير انداختند. خدا گفت:"ماري در راه لانه ات بود.خواب بودي.باد را گفتم تا لانه ات را واژگون كند انگاه تو از كمين مار پر گشودي...گنجشك خيره در خدايي خدا مانده بود. خدا گفت:"وچه بسيار بلاها كه به واسطه ي محبتم از تو دور كردم و تو ندانسته به دشمني ام برخاستي." اشك در ديدگان گنجشك نشسته بود ناگاه چيزي در درونش فروريخت.هاي هاي گريه هايش ملكوت خدا را پر كرد. |
|
2 نوشته شده در
شنبه بیست و هشتم دی 1387ساعت 16:35 توسط ستاره عشق |
|
|
یا لطیف
|
|
هزار و يك اسم داري و من ازان همه اسم لطيف را دوست تر دارم كه ياد ابر و ابريشم و عشق ميافتم. خوب يادم هست از بهشت كه امدم تنم از نور بود و پر و بالم از نسيم.بس كه لطيف بودم توي مشت دنيا جا نميشدم .اما زمين تيره بود.سفت بود و سخت.دامنم به سختي اش گرفت و دستم به تيرگي اش اغشته شد.و من هر روز...قطره قطره تيره تر شدم و ذره ذره سخت تر. من سنگ شدم و سد و ديوار.
ديگر نور از من نميگذرد ديگر اب از من عبور نميكند روح در من روان نيست و جان جريان ندارد. حالا تنها يادگاريم از بهشت و لطافتش چند قطره اشك است كه گوشه ي دلم پنهانش كرده ام گريه نميكنم تا تمام نشود ميترسم بعد از ان از چشمهايم سنگ ريزه ببارد. يا لطيف!اين رسم دنياست که اشك سنگ ريزه شود و روح سنگ و صخره؟اين رسم دنياست كه شيشه ها بشكند و دل هاي نازك شرحه شرحه شوند؟وقتي تيره ايم وقتي سراپا كدريم به چشم مياييم و ديده ميشويم... يا لطيف!كاشكي دوباره مشتي تنها مشتي از لطافتت را به من ميبخشيدي تا ميچكيدم و ميوزيدم و نا پديد ميشدم مثل هوا كه ناپديد است مثل خودت كه نا پيدايي...... |
|
2 نوشته شده در
شنبه بیست و یکم دی 1387ساعت 18:0 توسط ستاره عشق |
|
|
اینجا با هم ایستاده ایم
ملبس به رنجهامان.بدن هامان پوشیده از زخم جراحاتی است که نطلبیده بودیمشان یا سزاوارشان نبودیم. اکنون چه؟ نمیتوانیم به عقب باز گردیم و زندگی هایمان را دوباره از سر گیریم. نمیتوانیم معصومیت هایی را که از دست دادیمشان را دوباره بدست اوریم.یا غمهای را که احساس کردیم به شادی و خوشی مبدل سازیم. اما میتوانیم از همین جا ادامه دهیم.پس بیا اغاز کنیم. دستانت را به سویم اور چشمانت را ببن و بگذار اندمه برود. چرا که به دیروز تعلق دارد و بیا ادامه دهیم. زمین سخت زیر پاهایمان است و خورشید بر صورتمان گرم میتابد.فرشته ی اسمانی نظاره گر جهد و تلاشمان بدان که لبخند میزند.و برایمان توان و قدرت می فرستد. وستان من نمیتوانیم بمانیم و به عقب بنگریم مبادا قدمهایمان متزلزل شوند. باید به جلو نگاه کنیم چشمها را خوب باز کنیم و به را رفتن ادامه دهیم محکم باش و مگذار از توانبیفتی تنها نمیروی من نیز تنها قدم بر نمیدارم.......... |
|
2 نوشته شده در
شنبه یازدهم آبان 1387ساعت 12:19 توسط ستاره عشق |
|
|
نمیدونم گره کار کجاست؟
باید تو وجود خودم دنبالش بگردم یا توی دنیای اطرافم؟ اینکه با پیش اومدن مشکلات کوچیک و بزرگ سر راه زندگیم دچار حس سرگیجه بشم اینکه فوری خودمو گم کنم اینکه یادم بره کی ام و کجام اینکه دوباره روحم توی پیچ و خم این زندگی جا بمونه و من صبر کنم تا بهم برسه و اینکه حکمت همه ی اینها رو نفهمم و دست اخر خودم باشم و یه عالمه سوال بی جواب که توی سرم وول میخورن من فکر میکنم خدا میخواست یه چیزی رو بفهمم نمیدونم چی شاید یه ضعف توی وجود خودم که بهید رفعش کنم یا اااااااا شاید یه پله که باید ازش بال میرفتم یا شایدم یه امتحان بودیه امتحان خیلی سخت امیدوارم تونسته باشم با موفقیت از پسش بر بیام. تو چی فکر میکنی؟ دیگه زیاد طوت نمیکشهیعنی من نمیذارم میخوام بگردمو شیوای خودمو پیدا کنم همون شیوایی که همیشه شاد و خندان و سرحال بود و از همه مهمتر امیدوار به اینده.
خدا رو چه دیدی شاید یه روز .............................
|
|
2 نوشته شده در
چهارشنبه هفدهم بهمن 1386ساعت 13:24 توسط ستاره عشق |
|
|
من.............
|
|
من دلم میخواد عوض بشم
من دلم میخواد یه دوست داشته باشم من دلم میخواد بفهمم تو زندگی دنبال چی ام من دلم میخواد بدونم چی درسته چی غلط من دلم میخواد یه نفر رو داشته باشم که همیشه کنارم باشه من دلم میخواد بازم شاد باشم من دلم میخواد با اونای زندگی کنم که دوستشون دارم و دوستم دارن من دلم میخواد ازاد و رها باشم مثل یه عقاب من دلم میخواد اعتماد به نفس داشته باشم من دلم میخواد کسی تو زندگیم دخالت نکنه من دلم میخواد خودم راه ها رو برم نه اینکه کسی برام تعریف کنه من دلم میخوادبه او چیز های که دلم میخواد برسم ...........بازم دلم میخواد
|
|
2 نوشته شده در
یکشنبه بیست و دوم بهمن 1385ساعت 16:49 توسط ستاره عشق |
|
|
چقدر تنهام
|
|
تا حالا تو چاه بودی؟
یه چاه عمیق و یه چاه تاریکیه چاهی که حتی نتونی خودتو توش ببینی . نه یه چاه واقعی یه چاهی که خودت ساختیش با دستای خودت توی قلبت تو ذهنت توی فکرت یا شاید توی روانت . من الان اینجام توی چاه یه چاه تاریک یه جای که نمیتونم خودمو توش ببینم اینجا خیلی تاریکو سرده خیلی احساس تنهای میکنم . وا ی ی ی ی ی هیچکس نمیتونه بهم کمک کنه هیچ کس نمیدونه من اینجام هیچ کس فریادهامو نمیشنوه هیچ کی گریه هامو نمیبینه غم هامو از تو چشمام نمیخونه تا کی باید اینجا باشم؟ وای ی ی ی ی فقط خودم میتونم به خودم کمک کنم دیگه هیچکس هیسس یه صدای میاد یه نور یه امید یه ارزو شاید بتونه منو نجات بده دستامو میبرم بالا ولی.......... |
|
2 نوشته شده در
دوشنبه بیست و چهارم مهر 1385ساعت 20:30 توسط ستاره عشق |
|
|
سلامی دوباره
|
سلام به همه ی دوستای گلم نمیدونم چرا این مدت نخواستم یا نتونستم به اینجا سر بزنم اما دلم خیلی خیلی تنگ شده بود یه مدت به خاطر یه مشکل نمیتونستم بیام یه مشکل که نه یه احساس که نمیدون باید اسمش رو چی بذازم عشق یا اشتباه به هر حال هر چی که بود تموم شد من ستاره عشق برگشتم و این بار میخوام سرزمینی رو بسازم که مال منه و احساس من یه راه جدید یه جادهی زیبا و پر از احساس امیدوارم منو تنها نذارید مثل همیشه قربان شما ستاره عشق |
|
2 نوشته شده در
جمعه هفتم مهر 1385ساعت 19:5 توسط ستاره عشق |
|
|
این روزا خیلی دلم گرفته نمیدونم از کی یا از چی فقط حس خوبی ندارم شاید به خاطر هوای بهاری باشه فکر میکنم تو این سن همه ی جوونا گاهی اوقات همین جوری میشن احساس سر در گمی و گیجی . دیروز داشتم با خودم فکر میکردم چرا ما دخترا باید منتظر باشیم تا یه نفر پیدا بشه ما رو از تنهای نجات بده ما رو به سرو سامان برسونه یه مرد رویای بشه برامون و پسرا هم منتظر باشن تا خدا یه دختر خوب و بذاره سر راهشون تا بتونن باهاش ازدواج کنن و معنی عشق رو بفهمن چرا باید من شادی ای رو که حق طبیعی خودمه مشروط به وجود یه نفر دیگه تو زندگیم کنم. دلم خیلی واسه خاله هام و دختر خاله هام تنگ شده و خیلی خیلی احساس تنهای میکنم اما نمیخوام اینجوری باشم از همین اول سال نو ............. امیدوارم روزی برسه که همه به هر چی که میخوان برسن . دوستتون دارم ستاره عشق...
|
|
2 نوشته شده در
سه شنبه پانزدهم فروردین 1385ساعت 17:47 توسط ستاره عشق |
|
|
به ارزوهایت خواهی رسید
|
از خدا سپاسگذارم به خاطر لطفی که به من دارد این روزها عاشق او بودن افتخاری است که نصیب هر کس نمی شود.
فدای همه ی شما ستاره عشق |
|
2 نوشته شده در
پنجشنبه سیزدهم بهمن 1384ساعت 18:0 توسط ستاره عشق |
|
|
سلام دوستای گلم
من واقعا شرمندم به خاطر این مدتی که نبودم میدونید اصلا نمیدونم کجا میرم میخوام چی کار کنم به کجا میخوام برسم و نداشتن هدف بدترین مشکل منه قول میدم همین چند وقته دوباره بیامو مطلب جالبی بیارم ممنونم که منو تنها نذاشتید و بازم به کلبه ی حقیرم سر زدید دوستتون دارم بای تا های(به قول دوست خوبم) |
|
2 نوشته شده در
چهارشنبه پنجم بهمن 1384ساعت 19:21 توسط ستاره عشق |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
سلام عزیزان دلم ممنونم که به من سر میزنید و وبلاگ منو با حضور گرم و پر محبتتون رونق میدید حتما نظر بدید چون نظراتتون برام خیلی مهمه دوستتون دارم
|
| نوشته های پیشین |
|
دی 1387 آبان 1387 بهمن 1386 بهمن 1385 مهر 1385 فروردین 1385 بهمن 1384 آذر 1384 آبان 1384 مهر 1384 شهریور 1384 مرداد 1384 تیر 1384 خرداد 1384 اردیبهشت 1384 |
|
RSS
|