تبليغاتX
سرزمین ستاره عشق
سرزمین ستاره عشق
به سرزمین ستاره عشق خوش اومدی منو از نظرات قشنگت بی نصیب نذار
نمیدونم گره کار کجاست؟

باید تو وجود خودم دنبالش بگردم یا توی دنیای اطرافم؟

اینکه با پیش اومدن مشکلات کوچیک و بزرگ سر راه زندگیم دچار حس سرگیجه بشم

اینکه فوری خودمو گم کنم

اینکه یادم بره کی ام و کجام

اینکه دوباره روحم توی پیچ و خم این زندگی جا بمونه و من صبر کنم تا بهم برسه

و اینکه حکمت همه ی اینها رو نفهمم و دست اخر خودم باشم و یه عالمه سوال بی جواب که توی سرم

وول میخورن

من فکر میکنم خدا میخواست یه چیزی رو بفهمم

نمیدونم چی شاید یه ضعف توی وجود خودم که بهید رفعش کنم

یا اااااااا

شاید یه پله که باید ازش بال میرفتم یا شایدم یه امتحان بودیه امتحان خیلی سخت

امیدوارم تونسته باشم با موفقیت از پسش بر بیام. تو چی فکر میکنی؟

دیگه زیاد طوت نمیکشهیعنی من نمیذارم

میخوام بگردمو شیوای خودمو پیدا کنم همون شیوایی که همیشه شاد و خندان و سرحال بود و از همه 

مهمتر امیدوار به اینده.

 

               خدا رو چه دیدی شاید یه روز .............................

 

2 نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم بهمن 1386ساعت 13:24  توسط ستاره عشق | 
من.............
من دلم میخواد عوض بشم

من دلم میخواد یه دوست داشته باشم

من دلم میخواد بفهمم تو زندگی دنبال چی ام

من دلم میخواد بدونم چی درسته چی غلط

من دلم میخواد یه نفر رو داشته باشم که همیشه کنارم باشه

من دلم میخواد بازم شاد باشم

من دلم میخواد با اونای زندگی کنم که دوستشون دارم و دوستم دارن

من دلم میخواد ازاد و رها باشم مثل یه عقاب

من دلم میخواد اعتماد به نفس داشته باشم

من دلم میخواد کسی تو زندگیم دخالت نکنه

من دلم میخواد خودم راه ها رو برم نه اینکه کسی برام تعریف کنه

من دلم میخوادبه او چیز های که دلم میخواد برسم ...........بازم دلم میخواد  ...........                    

 

2 نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم بهمن 1385ساعت 16:49  توسط ستاره عشق | 
چقدر تنهام
تا حالا تو چاه بودی؟

یه چاه عمیق و یه چاه تاریکیه چاهی که حتی نتونی خودتو توش ببینی .

نه یه چاه واقعی یه چاهی که خودت ساختیش با دستای خودت توی قلبت تو ذهنت توی فکرت یا شاید توی روانت .

من الان اینجام توی چاه یه چاه تاریک یه جای که نمیتونم خودمو توش ببینم اینجا خیلی تاریکو سرده خیلی احساس تنهای میکنم .

وا ی ی ی ی ی هیچکس نمیتونه بهم کمک کنه هیچ کس نمیدونه من اینجام هیچ کس فریادهامو نمیشنوه هیچ کی گریه هامو نمیبینه غم هامو از تو چشمام نمیخونه تا کی باید اینجا باشم؟

وای ی ی ی ی

فقط خودم میتونم به خودم کمک کنم دیگه هیچکس

هیسس

یه صدای میاد یه نور یه امید یه ارزو شاید بتونه منو نجات بده دستامو میبرم بالا ولی..........

2 نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم مهر 1385ساعت 20:30  توسط ستاره عشق | 
سلامی دوباره

سلام به همه ی دوستای گلم

نمیدونم چرا این مدت نخواستم یا نتونستم به اینجا سر بزنم اما دلم خیلی خیلی تنگ شده بود

یه مدت به خاطر یه مشکل نمیتونستم بیام یه مشکل که نه یه احساس که نمیدون باید اسمش رو چی بذازم عشق یا اشتباه به هر حال هر چی که بود تموم شد

من ستاره عشق برگشتم و این بار میخوام سرزمینی رو بسازم که مال منه و احساس من یه راه جدید

یه جادهی زیبا و پر از احساس

امیدوارم منو تنها نذارید مثل همیشه

قربان شما ستاره عشق

2 نوشته شده در  جمعه هفتم مهر 1385ساعت 19:5  توسط ستاره عشق | 

این روزا خیلی دلم گرفته نمیدونم از کی یا از چی فقط حس خوبی ندارم شاید به خاطر هوای بهاری باشه فکر میکنم تو این سن همه ی جوونا گاهی اوقات همین جوری میشن احساس سر در گمی و گیجی .

دیروز داشتم با خودم فکر میکردم چرا ما دخترا باید منتظر باشیم تا یه نفر پیدا بشه ما رو از تنهای نجات بده ما رو به سرو سامان برسونه یه مرد رویای بشه برامون و پسرا هم منتظر باشن تا خدا یه دختر خوب و بذاره سر راهشون تا بتونن باهاش ازدواج کنن و معنی عشق رو بفهمن

چرا باید من شادی ای رو که حق طبیعی خودمه مشروط به وجود یه نفر دیگه تو زندگیم کنم.

دلم خیلی واسه خاله هام و دختر خاله هام تنگ شده و خیلی خیلی احساس تنهای میکنم

اما نمیخوام اینجوری باشم از همین اول سال نو .............

امیدوارم روزی برسه که همه به هر چی که میخوان برسن .

دوستتون دارم ستاره عشق...................

 

2 نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم فروردین 1385ساعت 17:47  توسط ستاره عشق | 
به ارزوهایت خواهی رسید
 

 

از خدا سپاسگذارم به خاطر لطفی که به من دارد این روزها عاشق او بودن افتخاری است که نصیب هر کس نمی شود.

برای شنیدن صدای که دوستش داری همین لحظه هم بسیار دیر است افسوس خواهی خوردزمانی که از ان سوی سیمها کسی بی احساس میگوید:بر قراری ارتباط با مشترک مورد نظر مقدور نمیباشد.

اثشی روشن کرده ام و عهد بسته ام تا خاموش شدنش برایت دعا بخوانم تمام کارهایت رو به راه خواهد شد چرا که من هیزمی دیگر در شومینه انداخته ام.

به حساب خیال بافی ام نگذار اما ستاره ای دارم در تیره ترین شبها فقط خواستم بدانی که میشود دل خوش کرد به چراغهای کوچک یک هوا پیما.

فاتح قلب ها میشوی و انگاه که طبق محاسباتت عاشق تر از شما در زمین وجود ندارد به بهانه ی مهربانیت تو را رها خواهند کرد این هم یکی از سیاه چاله های تستی در مبحث نا معادلات عاشقانه است.

هیچ وقت شعار نداده ام که به زور لبخند بزن بعضی وقتها باید تا نهایت ارامش گریست ان گاه تبسمت زیبا تر از رنگین کمان پس از باارن خواهد شد.

تکه های قلبم را با تو تقسیم میکنم شاید اثری در این سرمای زمستانی نداشته باشد اما ......... برای لحظه ای می توانی گرمای عشق واقعی را در دستانت حس کنی .

 

فدای همه ی شما ستاره عشق...........................

2 نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم بهمن 1384ساعت 18:0  توسط ستاره عشق | 
سلام دوستای گلم

من واقعا شرمندم به خاطر این مدتی که نبودم

میدونید اصلا نمیدونم کجا میرم میخوام چی کار کنم به کجا میخوام برسم

و نداشتن هدف بدترین مشکل منه  قول میدم همین چند وقته دوباره بیامو مطلب جالبی بیارم

ممنونم که منو تنها نذاشتید و بازم به کلبه ی حقیرم سر زدید 

دوستتون دارم بای تا های(به قول دوست خوبم)........................

2 نوشته شده در  چهارشنبه پنجم بهمن 1384ساعت 19:21  توسط ستاره عشق | 
ناپلون و پوست فروش
به هنگام حمله ی ناپلون به روسیه دسته ای از سربازان او در مرکز شهر کوچکی از ان سرزمین همیشه برف در حال جنگ بودند.ناپلون به طور اتفاقی از سواران خود جدامیافتد و گروهی از قزاقان روسی رد او را میگیرند و در خیابانهای پر پیچ و خم شهر به تعقیب او میپردازند.

ناپلون که جان خود را در خطر میبیند پا به فرار میگذاردو سر انجام در کوچه ای سراسیمه وارد یک دکان پوست فروشی میشود او با مشاهده ی پوست فروش ملتمسانه و با نفس های بریده بریده فریادمیزند:((کمکم کن جانم را نجات بده کجا میتوانم پنهان شوم؟))پوست فروش میگوید:(زود باش بیا زیر این پوستینها)و سپس روی ناپلون مقداری زیادی پوستین میریزد.

پوست فروش تازه از این کار فارغ شده بود که قزاقان روسی شتابان وارد دکان میشوند و فریاد زنان میپرسند:(او کجاست؟ما دیدیم که او امد تو.)قزاقان علیرغم اعتراضهای پوست فروش دکان را برای پیدا کردن ناپلون زیر و رو میکنند. انها تل پوستین ها را با شمشیرهای تیز خود سیخ میزنند اما او را نمیابند سپس راه خود را میگیرند و میروند.

ناپلون پس از مدتی صحیح و سالم از زیر پوستینهابیرون میخزد.در همین لحظه محافظان او از راه میرسند .پوست فروش رو به ناپلون کرده و محجوب از او میپرسد:((ببخشید که همچین سوالی از شخص مهمی چون شما میکنم اما میخواهم بدانم که اون زیر با علم به اینکه لحظه ی بعد اخرین لحظات زندگیتان است چه احساس داشتید؟)

ناپلون قامتش را راست کرده و در حالی که سینه اش را جلو میداد خشمگین میغرد:(تو به چه حقی جرات میکنی که همچین سوالی از من بپرسی؟سرباز این مردک گستاخ را ببرید چشماشو ببندید و اعدامش کنید من خودم شخصا فرمان اتش را صادر خواهم کرد.)

محافظان بر پیکر پوست فروش چنگ زده کشان کشان او را با خود میبرندو سینه کش دیوار چشمان او را میبندند.پوست فروش نمیتواند چیزی ببیند اما صدای ملایم و موجدار لباسهایش را در جریان باد سرد میشنود .او برخورد ملایم باد سرد بر لباسهایش   خنک شدن گونه هایش و لرزش غیر قابل کنترل پاهایش را احساس میکند. سپس صدای ناپلون را میشنود ک پس از صاف کردن گلویش به ارامی میگوید:((اماده..................هدف..............))

در این لحظه پوست فروش با علم به اینکه تا چند لحظه ی دیگر همین چند احساس را نیز از دست خواهد داد احساسی غیر فابل وصف سر تا سر وجودش را در بر میگیردو قطرات اشک از گونه هایش فرو میغلتد پس از سکوتی طولانی پوست فروش صدای گامهای را میشنود که به او نزدیک میشوند.سپس نوار دور چشمان پوست فروش را بر میدارند. پوست فروش که در اثر تابش ناگهانی نور خورشید هنوز نیمه کور بود در مقابل خود ناپلون را میبیند که با چشمانی نافذ و معنی دار چشمانی که انگار بر ذره ذره وجودش اشراف دارد به او مینگرد.

انگاه ناپلون به سخن امده و به نرمی میگوید((حالا میفهمی که چه احساسی داشتم)).

امیدوارم که خوشتون اومده باشه دوستای گلم

دوستدار همتون ستاره عشق

2 نوشته شده در  چهارشنبه نهم آذر 1384ساعت 18:52  توسط ستاره عشق | 
خیلی بده
سلام

سلام به همهی دوستای گلم که با محبت هاشون منو شر منده میکنند

راستی چند نفر از شما هنوز عاشق ایرانید؟میدونید من کم کم دارم به این نتیجه میرسم که زندگی کردن توی ایران هیچ فایده ای نداره همه شدیم مثل ربات صبح تا شب کار میکنیم نه تفریحی نه سرگرمی میدونید من خیلی ایران رو دوست دارم اما دیگه دلم نمیخواد اینجا زندگی کنم  جای که حتی ادامه تحصیل هم باید برات یه ارزو باشه شایدم من دارم اشتباه میکنم اما هر جوانی میتونی تو کشورای خارجی زندگی خیلی بهتری نسبت به ایران داشته باشه...........

میخوام بدونم کدومتون مثل من فکر میکنید؟

حتما نظرهاتونو بهم بگید  من منتظرم.

 

2 نوشته شده در  سه شنبه یکم آذر 1384ساعت 19:38  توسط ستاره عشق | 
سلام دوستای گلم یه کمی از دستتون دلخورم نمیخوام گله کنم اما باید بگم که یه کمی بی معرفت شدید چرا؟

خوب میاید یا شایدم اصلا نمییاد اگر هم میایاد نظر نمیدید(چی گفتم؟)

راستش اصلا باورم نمیشه که بعد از ۲ هفته که بیام فقط با ۵ نظر رو به رو بشم

میدونید یه جورای مایوس کننده است

ولی ستاره عشق هنوزم دوستتون داره من برام یه مشکلی پیش اومده راستش نمیتونم زود به زود بیام چون سیستمم خراب شده و مجبورم بیام کافی نت

به خاطر همین دیر به دیر اپ میکنم منو ببخشید اگه نمیتونم به وبلاگاتون سر بزنم

امیدوارم بازم بتونم پیش همتون بیام که دلخور نشید بازم میگم دوستتون دارم و به یادتون هستم لطفا نظر یادتون نره 

 

2 نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم آبان 1384ساعت 18:29  توسط ستاره عشق |